دانلود اشعار فریدون مشیری با صدای خودش

Download New Album By Fereydoon Moshiri Called Hamishe Ba To

دانلود آلبوم اشعار فریدون مشیری به نام همیشه با تو بصورت قانونی

فریدون مشیری همیشه با تو

اشعار فریدون مشیری

همیشه با تو

معنای زنده بودن من، با تو بودن است.
نزدیک، دور
سیر، گرسنه
رها، اسیر
دلتنگ، شاد
آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید مرا مباد!

مفهوم مرگ من
در راه سرفرازی تو، در کنار تو
مفهوم زندگی‌ است.

معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو، همیشه با تو، برای تو، زیستن


انسان باشیم

دانه می چید کبوتر، به سرافشانی بید
لانه می ساخت پرستو، به تماشا خورشید
صبح از برج سپیداران می آمد باز
روز با شادی گنجشکان می شد آغاز
نغمه سازان سراپرده دستان و نوا
روی این سبزه گسترده سراپرده رها
دشت، همچون پر پروانه پر از نقش و نگار
پرزنان هر سو پروانه رنگین بهار

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️

مهر، چون مادر می تابد سرشار از مهر
نور می بترد از آینه پاک سپهر
می تپد گرم، هم آواز زمان قلب زمین
موج موسیقی رویش! چه خوش افکنده طنین
ابر می آید سر تا پا ایثار و نثار
سینه ریزش را می بخشد بر شالیزار
رود می گرید تا سبزه بخندد شاداب
آب می خواهد جاری کند از چوب، گلاب

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
خاک می کوشد تا دانه نماید پرواز
باد می رقصد تا غنچه بخواند آواز
مرغ می خواند تا سنگ نباشد دلتنگ
مهر می خواهد تا لعل بسازد از سنگ
تاک صد بوسه ز خورشید رباید از دور
تا که صد خوشه چو خورشید برآرد انگور
سرو، نیلوفر نشکفته نوخاسته را
می دهد یاری کز شاخه بیاید بالا

سرخوشانند ستایشگر خورشید و زمین
همه مهر است و محبت نه جدال است و نه کین
اشک می جوشد در چشمه چشمم ناگاه
بغض می پیچد در سینه سوزانم، آه
پس چرا ما نتوانیم که این سان باشیم؟
به خود آییم و بخواهیم که : انسان باشیم


روی در روی سیاهی

روی در روی سیاهی

ایستاده، راست

یکه و تنها، تمام شب

در کلامش، نور

بر زبان، آتش

برلبش، فریاد

شمع

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️

شعله افزون می کند گر سر به تیغش بر زنند!

تیرگی گم می شود چون شمع ها روشن کنند

راست هم چون شمع خواهد ایستاد آیا

روی در روی سیاهی

یک تن از این جمع؟


آه باران

ریشه در اعماقِ اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان کرده
بید وحشی باران
یا نه دریایی است گویی واژگونه بر فراز شهر
شهر سوگواران

هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر با تشویش
رنگ این شب های وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران ؟

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️

چشم ها و چشمه ها خشک اند
روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ
همچنان که نام ها در ننگ!

هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران ای امید جان بیداران !
بر پلیدی ها که ما عمری ست در گرداب آن غرقیم
آیا‌، چیره خواهی شد ؟


نسیمی از دیار آشتی

باری اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟

من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان بر می افرازم سرم را

آنگاه می گویم که بذری نو فشانده است
تا بشکفد تا بردهد بسیار مانده است

در زیر این نیلی سپهر بیکرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه

نام بلند عشق را تکرار کردم

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️

با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم

من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم

پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم

وز غصه مردم شبی صدبار مردم

شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️

من با صبوری بر جگر دندان فشردم

اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم

بر من نگیری من به راه مهر رفتم

در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت

در راه باریکی که از آن می گذشتیم
تاریکی بی دانشی بیداد میکرد

ایمان به انسان شب چراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️

تنها سلاح من در این میدان سخن بود

شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت

برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت

شبهای بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان باز گفتم

حرفم نسیمی از دیار آشتی بود

در خارزار دشمنی ها
شاید که طوفان گران بایست می بود

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️

تا برکند بنیان این اهریمنیها
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند

دیر است دیراست تاریکی روح زمین را
نیروی صد چون ما ندایی در کویر است

نوح دگر میباید و طوفان دیگر

دنیایی دیگر ساخت باید
وزنو در آن انسان دیگر

اما هنوز این مرد تنهای شکیبا

با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد

در هر کناری شمع شعری می گذارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد


دوست بدارید

ای همه مردم ، در این جهان به چه کارید ؟
عمر گران‌مایه را چگونه گذارید ؟
هرچه به عالم بود اگر به‌کف آرید
هیچ ندارید اگر که عشق ندارید
وای شما دل به عشق اگر نسپارید
گر به ثریا رسید هیچ نیرزید
عشق بورزید
دوست بدارید


دست

از دل و دیده گرامی تر هم
آیا هست
دست
آری ز دل و دیده گرامی تر
دست
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان
بی گمان دست گرانقدرتر است
هر چه حاصل کنی از دنیا
دستاورد است
هر چه اسباب جهان باشد در روی زمین
دست دارد همه را زیر نگین
سلطنت را که شنیده ست چنین !

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست
در فروبسته ترین دشواری
در گرانبارترین نومیدی
بارها بر سرخود بانگ زدم
هیچت ار نیست مخور خون جگر
دست که هست
بیستون را یاد آر
دست هایت را بسپار به کار
کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار
وه چه نیروی شگفت انگیزی است
دست هایی که به هم پیوسته است

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
به یقین هر که به هر جای در آید از پای
دست هایش بسته است
دست در دست کسی
یعنی پیوند دو جان
دست در دست کسی
یعنی پیمان دو عشق
دست در دست کسی داری اگر
دانی دست
چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست ؛
لحظه ای چند که از دست طبیب
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دستٰ
پرچم شادی و شوق است که افراشته ای
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست
دست گنجینه مهر و هنر است
خواه بر پرده ساز
خواه در گردن دوست
خواه بر چهره نقش
خواه بر دنده چرخ
خواه بر دسته داس

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
خواه در یاری نابینایی
خواه در ساختن فردایی
آنچه آتش به دلم می زند اینک هر دم
سرنوشت بشرست
داده با تلخی غم های دگر دست به هم
بار این درد و دریغ است که ما
تیرهامان به هدف نیک رسیده است ولی
دست هامان نرسیده است به هم


آزادگی

پشه ای در استکان آمد فرود
تا بنوشد آنچه وا پس مانده بود
کودکی از شیطنت بازی کنان،
بست با دستش دهان استکان!
پشه دیگر طعمه اش را لب نزد
جست تا از دام کودک وا رهد
خشک لب،میگشت،حیران،راه جو

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
زیر و بالا،بسته هر سو راه او
روزنی میجست در دیوار و در
تا به آزادی رسد بار دگر
هر چه بر جست تکاپو می فزود
راه بیرون رفتن از چاهش نبود
آنقدر کوبید بر دیوار سر
تا فرو افتاد خونین بال و پر
جان گرامی بودو آن نعمت لذیذ
لیک آزادی گرامی تر،عزیز


شکوه روشنایی

افق تاریک
دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست
می دانم
ولیکن ره سپردن در سیاهی
رو به سوی روشنی زیباست

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
می دانی
به شوق نور در
ظلمت قدم بردار
به این غم های جان آزار دل مسپار
که مرغان گلستان زاد
که سرشارند از آواز آزادی
نمی دانند هرگز لذت و ذوق رهایی را
و رعنایان تن در تورپرورده
نمی دانند در پایان تاریکی شکوه روشنایی را


چکاوک

می توان کاسه این تار شکست
می توان رشته این چنگ گسست
می توان فریاد داد:
هان ای طبل گران
زین پس خاموش بمان.
به چکاوک اما!!
نتوان گفت نخوان


جست و جو

در پشت چارچرخه فرسوده ای ، کسی
خطی نوشته بود:
«من گشته ام نبود!
تو دیگر نگرد
نیست!»
این آیه ملال
در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت
چشمم برای این همه سرگشتگی گریست.
چون دوست در برابر خود می نشاندمش
تا عرصه بگوی و مگو، می کشاندمش:
در جست و جوی آب حیاتی ؟
در بیکران این ظلمات آیا؟
در آرزوی رحم؟ عدالت؟
دنبالِ عشق؟
دوست؟

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
ما نیز گشته ایم
«و آن شیخ با چراغ همی گشت»
آیا تو نیز چون او «انسانت آرزوست؟»
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جست و جوست.
پویندگی تمامیِ زندگی ست.
هرگز
«نگرد ! نیست»
سزاوارِ مرد نیست


دلاویزترین

از دل افروزترین روزِ جهان
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی

سحری بود و هنوز
گوهرِ ماه به گیسوی شب آویخته بود.
گل یاس
عشق در جان هوا ریخته بود.
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم های
بسرای ای دل شیدا بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای

آسمان یاس سحر ماه نسیم
روح درجسم جهان ریخته اند
شور و شوق تو برانگیخته اند
تو هم ای مرغک تنها بسرای

همه درهای رهایی بسته ست
تا گشائی به نسیم سخنی پنجرهای را بسرای
بسرای
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️

در افق پشت سرا پردۀ نور
باغ های گل سرخ
شاخه گسترده به مهر
غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز .

غنچه ها می رسد باز
باغ های گل سرخ
باغ های گل سرخ
یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست
چون گل افشانی لبخند تو
در لحظه شیرین شکفتن
خورشید

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
چه فروغی به جهان می بخشید
چه شکوهی …
همه عالم به تماشا برخاست

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم

دو کبوتر در اوج
بال در بال گذر می کردند .

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️

دو صنوبر در باغ
سر فرا گوشِ هم آورده به نجوا غزلی می خواندند.
مرغِ دریایی با جفت خود از ساحلِ دور
رو نهادند به دروازه نور …

چمن خاطر من نیز ز جان مایۀ عشق
در سرا پردۀ دل
غنچه ای می پرورد
– هدیه ای می آورد –
برگ هایش کم کم باز شدند
برگ ها باز شدند
ـیافتم یافتم آن نکته که می خواستمش
با شکوفایی خورشید و
گل افشانی لبخند تو
آراستمش
تار و پودش را از خوبی و مهر
خوشتر از تافتۀ یاس و سحر بافته ام
دوستت دارم را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
این گل سرخ من است
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست

در دل مردم عالم به خدا
نور خواهد پاشید
روح خواهد بخشید
تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو
این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت
نه به یک بار و به ده بار که صد بار بگو
دوستم داری ؟ را از من بسیار بپرس
«دوستت دارم را با من بسیار بگو


غزلی در اوج

از دل افروزترین روزِ جهان
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی

سحری بود و هنوز
گوهرِ ماه به گیسوی شب آویخته بود.
گل یاس
عشق در جان هوا ریخته بود.
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم های
بسرای ای دل شیدا بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای

آسمان یاس سحر ماه نسیم
روح درجسم جهان ریخته اند
شور و شوق تو برانگیخته اند
تو هم ای مرغک تنها بسرای

همه درهای رهایی بسته ست
تا گشائی به نسیم سخنی پنجرهای را بسرای
بسرای
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️

در افق پشت سرا پردۀ نور
باغ های گل سرخ
شاخه گسترده به مهر
غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز .

غنچه ها می رسد باز
باغ های گل سرخ
باغ های گل سرخ
یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست
چون گل افشانی لبخند تو
در لحظه شیرین شکفتن
خورشید
چه فروغی به جهان می بخشید
چه شکوهی …
همه عالم به تماشا برخاست

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم

دو کبوتر در اوج
بال در بال گذر می کردند .

دو صنوبر در باغ
سر فرا گوشِ هم آورده به نجوا غزلی می خواندند.
مرغِ دریایی با جفت خود از ساحلِ دور
رو نهادند به دروازه نور …

چمن خاطر من نیز ز جان مایۀ عشق
در سرا پردۀ دل
غنچه ای می پرورد
– هدیه ای می آورد –
برگ هایش کم کم باز شدند
برگ ها باز شدند
ـیافتم یافتم آن نکته که می خواستمش
با شکوفایی خورشید و
گل افشانی لبخند تو
آراستمش
تار و پودش را از خوبی و مهر
خوشتر از تافتۀ یاس و سحر بافته ام
دوستت دارم را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست

در دل مردم عالم به خدا
نور خواهد پاشید
روح خواهد بخشید
تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو
این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت
نه به یک بار و به ده بار که صد بار بگو
دوستم داری ؟ را از من بسیار بپرس
«دوستت دارم را با من بسیار بگو


کوچه

بی تو مهتاب‌شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی
از این عشق حذر کن!

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینi عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم‌ حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
حذر از عشق ندانم نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب‌های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!


مادر

تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سرداشتن
در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه در بر داشتن
صبح از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن
شامگه چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز فلک

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
بال در بال کبوتر داشتن
حشمت و جاه سلیمانی یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن
برتو ارزانی که ما را خوش تر است
لذت یک لحظه “مادر” داشتن !


خوش به حال غنچه های نیمه باز

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه
شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به خال روزگارا

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ


جادوی بی اثر

پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادوئی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که آب آب
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!
پر کن پیاله را


تشنه در آب

تشنه در آب
با شاخه های نرگس
شمع و چراغ وآینه
تنگ بلور و ماهی
نوروز را به خانه خاموش می برم
هر چند
رنگین کمان لبخند
در آستان خانه نباشد
هر چند در طلوع بهاران
در شهر یک ترانه نباشد
شمع و چراغ و آینه و گل
انگیزه های شادند

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
یا خود به قول حافظ
مجموعه مراد
اما در این حصار بلورین
یک ماهی هراسان زندانی است
هر چند آب پاکش
مانند اشک چشم
هر چند در بلورش
آوازهای آیینه
پروازهای نور
در جمع شمع و نرگس و آیینه و چراغ
این ماهی هراسان
در جستجوی روزنه ای
تنگ تنگ را

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
با آن نگاههای پریشان
پیوسته دور میزند و دور میزند
اما دریچه ای به رهایی پیدا نمیکند
من از نگاه ماهی در تنگنای تنگ
بی تاب می شوم
وز شرم این ستم که بر این تشنه می رود
انگار پیش دیده او آب می شوم
چون باد با شتاب
از جای می پرم
زندانی حصار بلورین را تا آبدان خانه خاموش می برم
آرام تر ز برگ می بخشمش به آب
می بینم از نشاط رهایی
در آن فضای باز
پرواز می کند
آزاد تیز بال سبک روح
سرمست

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
بر زمین و زمان ناز میکند
تا در کشد تمامی آن شهد را به کام
با منتهای شوق دهان باز می کند
هر چند
دیوار آبدان خزه بسته
پاشویه ها خراب شکسته
وان راکد فسرده درین روزگار تلخ
دیگر به خاکشیر نشسته
این آبدان اگر نه بلورین
وین آب اگر نه بلورین
وین آب اگر نه رو.شن مانند اشک چشم
اما جهان او
وطن اوست
اینجاتمام آنچه در آن موج می زند
پیوند ذره های تن اوست
آه ای سراب دور
ما را چه می فریبی
با آن بلور و نور


ریشه در خاک

تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشکِ من تو را بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده‌ست
دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده‌ست
غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن بُرده‌ست!

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه طوفانِ بنیان‌کن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک دل بر کندن از جان است!
تو را با برگ‌برگِ این چمن پیوندِ پنهان است

تو را این ابر ظلمت‌گستر بی‌رحم بی‌باران
تو را این خشک‌سالی‌های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران
ز پا افکند!
تو را هنگامۀ شوم شغالان
بانگ بی‌تعطیل زاغان
در ستوه آورد

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️

تو با پیشانی پاک نجیبِ خویش
که از آن سویِ گندم‌زار
طلوع با شکوهش خوش‌تر از صد تاج خورشید است؛
تو با آن گونه‌های سوخته از آفتابِ دشت
تو با آن چهرۀ افروخته از آتش غیرت
ـ که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمانِ غم‌باری
ـ که روزی چشمۀ جوشان شادی بود و ـ
اینک حسرت و افسوس بر آن
سایه افکنده‌ست خواهی رفت
و اشکِ من تو را بدروردخواهد گفت!

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاکِ از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی‌ست می‌مانم
من از اینجا چه می‌خواهم نمی‌دانم!
امید روشنایی گرچه در این تیره گی‌ها نیست
من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه می‌رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دستِ تهی
گُل بر می‌افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می‌خوانم
و می‌دانم
تو روزی باز خواهی گشت!


گرگ

هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مى‌ شود انسان پاک
هرکه با گرگش مدارا مى ‌کند
خلق و خوى گرگ پیدا مى‌ کند

گفت دانایى که گرگى خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جارى است پیکارى بزرگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️

زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مى‌شود انسان پاک

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند
خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

هرکه از گرگش خورد دائم شکست
گرچه انسان مى‌نماید، گرگ هست

در جوانى جان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف گرگ پیر

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایى مى‌کنند

این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب


آخرین جرعه این جام

همه می پرسند، چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم

❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️ ❤️ 🎵 ❤️
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بمان با من تنها تو بمان
قصه ابر هوا را تو بخوان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

Likes0Dislikes0

تبلیغات

مطالب مشابه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.